شفایافتگان

آن‏ چنان ضربه محکمى به تو وارد مى‏ شود که پاهایت دیگر به فرمان تو نیستند. ماشین هم درب و داغون شده است. به دنبال آن مردم مى‏ ریزند و به زور تو را از ماشین بیرون مى‏ کشند. کم ‏کم سرت گیج رفته و چشمانت به سیاهى مى‏ رود. کمتر متوجه اطراف خودت هستى. به بیمارستان هم که مى ‏رسى هم‏چنان گیج و منگ به سر مى ‏برى.

چند هفته‏ اى بسترى مى‏ شوى. هر روز که مى‏ گذرد منتظر شنیدن خبر خوش بهبودى‏ ات از پزشکان هستى. آن‏ها هم تلاش و زحمت خودشان را مى‏ کشند. دوست دارى روز آخر با پاى خودت به منزل بروى. امّا انتظارت بیهوده است. همان‏ طور که با آمبولانس تو را به بیمارستان آورده ‏اند با آن تو را به خانه برمى‏ گردانند.

مدّتى در منزل مى‏ مانى. داروها را مصرف مى‏ کنى و پانسمان پاهایت را به موقع عوض مى‏ کنى. هر چه اراده مى‏ کنى تا پاها تو را به این طرف و آن طرف ببرند، نمى‏ توانى. اگر تا چندى پیش دست و تن خودت را با کمک پاها به همه جا مى‏ بردى، از این به بعد دیگر قضیه برعکس شده است. باید به کمک دست‏ ها، تن و پاهایت را به این طرف و آن طرف بکشى. بد جور تصادف کردى و هر دو پایت فلج شده‏ اند، فلج!

ناراحتى تو بیشتر مى‏ شود. پوسته‏ اى نازک از ابر سیاه غم و افسردگى بر دل و جانت مى‏ نشیند. با افراد فامیل و آشنا، دیگر با آن چهره باز و خندان برخورد نمى‏ کنى. آن‏ها هم با دیدن قیافه افسرده و خسته تو پى به غم درونت مى‏ برند. مى‏ دانند که ضربه سختى به تو وارد شده است.

احساس مى‏ کنى براى خانواده هم باعث دردسر شده ‏اى. هر چند آن‏ها حرفى ناراحت کننده نمى‏ زنند، امّا زحمت آن‏ها دو چندان شده است. اگر تا قبل از تصادف کردن بارى و زحمتى از دوش خانواده برمى‏ داشتى ولى از امروز دیگر زحمت و کار آن‏ها در منزل مضاعف شده است. حالا دغدغه مخارج و هزینه درمان و … بماند.

از این به بعد بیشتر در منزل هستى و مونس تو یک جفت عصا و یک چرخ ویلچر است. احساس بدى به تو دست مى‏ دهد. بیشتر اوقات دمغ و گرفته هستى. به یاد ایّام سلامتى و تندرستى خودت مى‏ افتى. شادى و تحرّک آن روزها را به یاد مى‏ آورى و غصّه مى‏ خورى.

تصوّرت این است که یک موجود عاطل و باطل شده‏ اى. احساس مى‏ کنى که تمام شادى‏ هاى دنیا از بین رفته است. همه جا را سرد مى‏ بینى. شب‏ هاى گرم تابستان هم براى تو سرد است. تنهایى را در دل شب بهتر لمس مى‏ کنى، هر چند در جمع خانواده هستى. آنچه که از گذشته به یاد مى‏ آورى براى تو وحشتناک است، به خصوص صحنه تصادف!

گاهى هم ندایى از درون تو برمى‏ خیزد و در قالب کلماتى بر زبان تو جارى مى‏ شود:

– نه! نباید این طور باشد!

صورت خودت را در هم مى‏ کشى و آن را میان دست‏ هایت پنهان مى‏ کنى. به پستوى ذهن خودت مراجعه مى کنى و با خود مى ‏اندیشى که:

– باید دنبال علّت این بد بیارى باشم تا آن را جبران کنم!

با خود کلنجار دائمى دارى. مدام دارى بین امید و ناامیدى غوطه مى‏ خورى. با امید به بهبودى آرامش خاصى به تو دست مى‏ دهد. با احساس یأس و ناامیدى از بهبودى، وحشت تو را مى‏ گیرد.

خیلى دل نازک و متوقّع شده ‏اى. با کوچک‏ترین بهانه‏ اى شروع به گریه مى‏ کنى. زود هم عصبانى شده و سگرمه‏ هایت در هم کشیده مى‏ شود و در آن حال دندان‏ هایت به هم جفت شده و با سختى صحبت مى‏ کنى.

اکثر شب‏ ها بیدار هستى و به تفکّر و تأمّل و بعضاً راز و نیاز با پروردگار مشغولى. به خوبى مى‏ دانى که هدف از خلقت فقط این دنیاى مادّى نبوده است. هر چقدر به این دنیا وابسته باشى زمان جدایى برایت سخت‏ تر است. امّا اگر براى آخرت و دنیاى دائمى، توشه برداشته باشى خیالت راحت است. به راحتى به عالم باقى سفر مى‏ کنى و هیچ دغدغه خاطرى هم ندارى. مهم این است که تا زنده‏ اى فکرى به حال خودت بکنى. بعد از مردن معلوم نیست کسى به فکر تو باشد. بى‏ خود نیست که امام جماعت مسجدتان همیشه مى‏ گوید:

– کفن جیب ندارد!

کم‏کم غذایت اندک مى‏ شود. لقمه به سادگى از گلویت پایین نمى‏ رود. فقط آن‏قدر مى‏ خورى تا زنده بمانى، نه این که زنده بمانى تا بخورى!

هر شب براى همه مریض‏ ها و معلولان دعا مى‏ کنى و با خواندن دعاى توسل، به امامان‏ علیهم السلام متوسل مى‏ شوى. به امام آخر که مى‏ رسى احساس آرامش خاصى مى‏ کنى. امید بهبودى را از او دارى.

حس مرموزى دل تو را به سوى مسجد مقدّس جمکران مى‏ کشاند. آن را با خانواده در میان مى‏ گذارى. صبح على‏ الطلوع با هم راهى جمکران مى‏ شوید. مى‏ خواهى شفاى پاهاى فلج شده ‏ات را از طبیب واقعى بگیرى.

پایتان که به قریه جمکران مى ‏رسد صداى هوهوى باد به گوشتان طنین مى‏ اندازد. وزش باد شدّت مى‏ گیرد. این باد است که ریزه‏ هاى شن را از بیابان‏ ها برداشته و به سر و صورتتان مى‏ پاشد. وقتى به درب ورودى حیاط مسجد مى‏ رسى با دیدن گنبد مسجد اشک هایت جارى مى‏ شود. سرت را روى در و دیوار مى‏ گذارى و عقده‏ هاى درونت را بیرون مى‏ ریزى.

تا وارد مسجد مى‏ شوى از حال و هواى نمازگزاران سرشوق مى‏ آیى و به آن‏ها خیره مى‏ شوى. از این بین جوانانى را مى‏ بینى که با اشک فراق مولایشان، پهناى صورتشان را شست و شو مى‏ دهند. بعضى براى خود آقا، تعجیل در ظهور آقا، سلامتى آقا، دیدار آقا اینجا آمده‏ اند و دنبال گمشده‏ شان مى‏ گردند و بعضى براى برآورده شدن حاجتشان به اینجا آمده ‏اند. قطعاً هیچ‏کدام بى‏ پاسخ نمى‏ مانند.

همگى یا در حال نمازند یا در حال راز و نیاز. تو هم‏ مشغول نماز می شوی:

– اللَّه اکبر… .

اوّل، دو رکعت نماز تحیّت مسجد را مى‏ خوانى و سپس دو رکعت نماز امام زمان‏ علیه السلام. سپس سرت را روى مهر مى‏ گذارى و صلوات مى‏ فرستى.

نداى ملکوتى اذان ظهر به گوش مى‏ رسد و تو مهیاى نماز جماعت مى‏ شوى. به نماز جماعت اقتدا می کنی، انگار در روى زمین نیستى و در ملکوت سیر مى‏کنى. بعد از نماز در تفکرى عمیق فرو مى‏ روى. آنچه در این مدّت عمرت گذشته است را مرور مى‏ کنى. بدون گناه و خطا که نیستى. یکى یکى را به یاد مى‏ آورى و توبه مى‏کنى. با امام خود عهد مى‏ بندى اگر حقّ‏ الناسى هم به گردنت است جبران کنى.

عرق، پیشانى تو را پر کرده است. با پشت دست آن را پاک مى‏ کنى. چشمت به جمعیت حاضر در مسجد مى‏ افتد. باز همان راز و نیاز و سوز و گداز زائران را مى‏ بینى که در فضاى روحانى مسجد طنین‏ انداز است.

احساس می کنی تو هم مى‏ خواهى بایستى و دو رکعت نماز بخوانى. دیگر احتیاج به عصا و کمک دیگران ندارى. پاهایت به فرمان تو حرکت کرده و به راحتى بدنت را جابه جا مى ‏کنند.باورت نمی شود بهترین کار را در خواندن همان دو رکعت نماز مى‏ بینى، نماز شکر.

– اللَّه اکبر… .

از خوشحالى اشک مى‏ ریزى. نگاهى به مردم داخل مسجد مى‏ کنى. بعضى‏ها لباس متحدالشکلى دارند. معلوم است که از خادمان مسجد مقدّس هستند. به طرف آن‏ها مى‏ روى و تک‏ تک آن‏ها را مى‏ بوسى. به حیاط که مى‏ آیى شوق و ذوق تو بیشتر مى‏ شود. یکى از خدّام از تو مى‏ پرسد:

– براى چه روبوسى مى‏ کنى؟

– به خاطر پا… پاها… .

– منظورت چى است؟

از شدت هیجان، زبانت به لکنت مى ‏افتد.

– پا… پاهایم… شفا پیدا کردند.

– مگر پاهاى تو طورى شده بودند؟

– تصادف کرده بودم و هر دو پایم فلج شده بودند، فلج!

– خدا را شکر که عنایت حضرت ولى عصر – عجل اللَّه تعالى فرجه الشریف – شامل حال تو شده است.

– خدا را صد هزار مرتبه شکر!

خبر کرامت و معجزه امام زمان‏ علیه السلام بین مسؤولین مسجد مقدّس جمکران مى‏ پیچد. یکى از آن‏ها مو به مو حرف هایت را گوش داده و در دفتر ثبت کرامات مسجد ضبط و درج مى‏ کند.

تو هم به فرمایشات آقا مى ‏اندیشى که تأکید بر دعاى فرج دارند. تأکیدى که در توقیعات آن امام همام زیاد آمده است:

«براى تعجیل فرج بسیار دعا کنید. که فرج شما در همان است.»

درست است که این دعا و استغاثه باعث فرج مولایمان مى‏ شود، لیکن موجب ارتباط مستمرّ با آن حجّت الهى هم مى‏ گردد. جلوى یأس و ناامیدى‏ مان را در دوران طولانى غیبت مى‏ گیرد. دعاى ندبه، دعاى عهد، زیارت آل یاسین مى‏ تواند به انسان امید و آرامش ببخشد.

راستى دعا براى فرج حضرت در واقع براى این است که خودمان از آن بهره بگیریم. و این دعایى است که فرج و گشایش براى انسان به ارمغان مى ‏آورد. دل آرام مى‏ گیرد و وجود مقدّس بقیّه اللَّه الاعظم‏ علیه السلام را حس مى ‏کند و … .

سراغ خانم و بچه‏ ها را مى‏ گیرى. به طرف در زنانه مسجد مى‏ روى. ناگهان یکى به سرعت طرف تو مى ‏آید و مى‏ گوید:

– شفا پیدا کردى آقا؟!

بریده بریده مى‏ گویى:

– بله… من… خوب شدم، خوب!

– معلوم است که حضرت به تو نظر کرده.

– اگر توجّه و نظر آقا نبود که من نمى‏ توانستم راه بروم!

– پس برویم هدیه‏ اى تقدیم مسجد مقدّس کنیم.

– چه چیزى اهدا کنیم، خانم!

– حلقه ازدواجمان را که… .

مى‏ خواهى حرفى بزنى، ولى تصمیم قطعى خانم را که مى‏ بینى دیگر به خودت جرأت صحبت نمى‏ دهى.

با هم به طرف دفتر هدایا مى ‏آیید. با طیب خاطر آن را تقدیم مسؤول جذب هدایاى مردمى مى‏ کنید و با خوشحالى به طرف مسجد برمى‏ گردید. بین راه با خود فکر مى‏ کنى که هدیه ناقابل و کم‏ ارزشى است. امّا آنچه که همراه دارید بیشتر از این نیست. بى‏ خود نیست که لب‏ هاى تو به زمزمه درمى‏ آیند:

ران ملخى پیش سلیمان بردن‏

عیب است ولیکن هنر است از مورى

– برگرفته از کتاب آخرین پناه (باز آفرینی کراماتی مستند از امام زمان (عج) در مسجد مقدس جمکران)،محمود ترجمی

 

آخرین مطالب

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.